خانم معلّم گفت : « اگر کسي مادر يا پدرش به مسافرت رفته است ، نبايد گريه کند ؛ نبايد هي نق نوق بزند ، چون که کار بدي است. »
سنجاب دم پفکي کوچولو به خانم معلم گفت: « مادر من به مسافرت رفته است. »
خانم معلّم گفت : « که تو اصلاً گريه نکردي ؟ »
سنجاب کوچولو گفت : « نه !من اصلاً گريه نمي کنم. من دلم براي مامانم تنگ مي شود ، ولي گريه نمي کنم . »
تا سنجاب کوچولو خواست حرفي بزند، يک دفعه زنگ خورد . سنجاب کوچولو با خانم معلّم خداحافظي کرد و به طرف خانه رفت. وقتي به خانه رسيد زنگ زد ؛ ولي مامان سنجابه خانه نبود . سنجاب کوچولو با خودش گفت ، شايد رفته پيش خاله .
سنجاب کوچولو به سمت خانه ي خاله رفت . در زد . خاله گفت : « کيه در مي زنه ؟ » سنجاب کوچولو گفت : « منم سنجاب
خاله در را باز کرد و گفت :« چي کار داري ؟ »
سنجاب کوچولو گفت : « مامان من اين جا نيست ؟ » خاله گفت : « چرا ، اين جاست سنجاب کوچولو بند کفش هايش را باز کرد و رفت توي خانه ي خاله و ديد که مامانش نيست . گفت : « خاله ، مامان من کجاست ؟ »
خاله گفت : « نگران نباش ،مامانت رفته گوجه بخرد . »
سنجاب گفت : « مي شود من هم بروم پيش مامانم ؟ »
خاله گفت : « نمي شود ، آخه آن جا خطرناک است ! »
سنجاب کوچولو گفت : « من مواظبم . »
خاله گفت : « باشد ، ولي مواظب خودت باش . »
سنجاب کوچولو گفت : « چشم خاله مواظبم ، خداحافظ ! »
خاله جواب سنجاب کوچولو را داد و به بقيه ي کارهاي خانه رسيد وقتي کارهايش تمام شد به خريد رفت و ديد سنجاب کوچولو دارد گريه مي کند . گفت : چي شده .»
سنجاب کوچولو جواب داد : « من مامانم را پيدا نکردم و گم شدم . »
خاله گفت : « نترس . »
مامانت اين جاست !
سنجاب کوچولو پريد توي بغل مامان سنجابه . قصه ي ما بر سررسيد کلاغه خونه اش نرسيد .


منبع:نشريه شاهد کودک