►  به نام خـــدا  ◄

 
  

ترانه ها

دانلود

قصه و ضرب امثل

نقاشی

کاردستی

نی نی ناز

آموزش

خاطره


طناب کشی

 

نام بازی : طناب کشی

اهداف کلی :  رشد اجتماعی کودک، پرورش ماهیچه ها، افزایش نیروی استقامت

اهداف جزئی : ایجاد زمینه برای تلاش و رقابت سالم

تعداد بازیکن : ۶ الی ۸ نفر

ابزار لازم : یک رشته طناب به طول ۳ متر و یک قطعه گچ

محوطه بازی : هوای آزاد

 

 

 

شرح بازی در ادامه مطلب »»

ادامه نوشته

دسته ما

دسته ما            

 

  داداش من توی دسته 

  یک پرچم سبز دارد 

  او پرچمش را همیشه 

  بر شانه اش می گذارد 

 

 

 

 

  یک نوحه خوان با دو تا طبل 

  در هیئت مسجد ماست 

  زنجیر و سنج و عَلَم هست 

  اما برای پسرهاست 

 

 

 

 

  دیشب من و دوستانم 

  همراه هم توی خانه 

  یک دسته تشکیل دادیم 

  یک دسته ی دخترانه 

 

+کبری بابایی

من به او آب دادم

 

یک نفر نوحه می خواند

با صدایی پُر از سوز

آب یخ توی هیئت

پخش می کردم آن روز

 

 

 

 

در کنار خیابان

خیمه ی پاره ای بود

بچه ی سبز پوشی

توی گهواره ای بود

 

 

 

 

تشنه بود آب می خواست

من به او آب دادم

بعد گهواره اش را

یک کمی تاب دادم

 

 

 

 

کاش در کربلا بود

یک نفر پیش آن ها

با همین آب یخ ها

با همین استکان ها

 

+مریم اسلامی

هشتاد تا، نه ، صد تا

هشتاد تا نه صدتا

مادربزرگ من داشت 

  در خانه روضه خوانی

از صبح رفته بودیم 

  آن جا به میهمانی

پُر بود خانه ی او 

  از بوی چای و اسفند

هشتاد تا، نه، صد تا 

  مامان و بچه بودند

گفتم به خاله جانم 

  با چند ضرب و تقسیم

هر بار توی سینی 

  چند استکان بچینیم

 

+طیبه شامانی

آمبولانس

آمبولانس

 

 

  امروز افتادم زمین

انگشت پایم زخم شد  

لبخند از روی لبم

  بالا پرید و اخم شد

باند و پُماد و چسب کو؟ 

هشتاد تا حالم بد است

  باید بیاید آمبولانس

چون ناخن پایم شکست 

 

 

 

+سعیده موسوی زاده

تصویرگر: سحر حقگو

فسقلی

فسقلی

 

کفش بزرگ توی جعبه خوابش نمی برد. به کفش کوچک گفت: «تو از کجا آمدی فسقلی؟ ما را اشتباهی کنار هم گذاشته اند. با این کوچکی چه طور می خواهی به سرعت من راه بروی؟»

کفش کوچک جواب نداد. کفش بزرگ ادامه داد: «فردا متوجه اشتباهشان می شوند. آن وقت به جای تو ، یک کفش بزرگ در کنارم می گذارند.»

کفش کوچک جواب نداد. کفش بزرگ پرسید: «خوابی فسقلی؟»

کفش کوچک آهسته گفت: «به من نگو فسقلی.»

صبح که شد، یک دختر بچه جعبه را باز کرد. اول کفش بزرگ را برداشت. آن را به پای راستش کرد و بندهایش را تا بالا محکم بست. بعد کفش کوچک را به پای چپش کرد و بندهایش را بست. کفش بزرگ گفت: «تو هنوز این جایی فسقلی؟»

کفش کوچک جواب نداد. کفش بزرگ گفت: «پس لااقل حواست باشد عقب نمانی. من حوصله ی تنبل بازی را ندارم!»

کفش کوچک جواب نداد. کفش ها به همراه دختر راه افتادند. کفش کوچک راه خودش را می رفت. کفش بزرگ هم همین طور. ولی پای راست دختر تویش سنگینی می کرد. کفش بزرگ مجبور بود خود را روی زمین بکشد. هر کار می کرد، از کفش کوچک عقب می ماند. یک دفعه خودش را به جلو پرت کرد و دختر روی زمین افتاد.

دختر گفت: «آخ!»

بعد کفش بزرگ را نشان داد و گفت: «مامان من این را نمی خواهم. از قبلی هم گنده تر است.»

مامان گفت: «می دانم عزیزم. ولی باید بپوشی تا پایت خوب شود.»

شب توی جاکفشی، کفش بزرگ خوابش نمی برد. به کفش کوچک گفت: «خوابی فسقلی؟ زخمی که نشدی؟»

کفش کوچک جواب نداد. کفش بزرگ ادامه داد: «حالا که قرار است پیش هم بمانیم، می آیی با هم دوست باشیم؟»

کفش کوچک جواب نداد. خودش را کمی جابه جا کرد و به کفش بزرگ چسباند. یکی از بندهایش را دور ساق کفش بزرگ انداخت و آهسته گفت: «به من نگو فسقلی.»

 

+کلر ژوبرت

اثر انگشت

اثر انگشت

ادامه نوشته

معلمه خاله جون

معلمه خاله جون

 

این کیه؟ خاله جونه

خیلی کتاب می خونه

هرچی از او بپرسم

جوابشو می دونه

هر روز می ره مدرسه

حتی تو برف و بارون

می دونی اون چه کاره است؟

معلمه ... خاله جون

هر کی بگه اجازه

با خنده می گه: «جانم»

چه مهربونه خاله

مثل کیه؟ مامانم!

به بچه ها درس می ده

کارش یه خُرده سخته

از صبح تا ظهر، خاله جون

ایستاده پای تخته

خاله جونم به من هم

الفبا را یاد داده

ببین خودم نوشتم:

اکرم... امین... آزاده

یه گُل دادم به خاله

گفتم: « خانوم بفرما!

اجازه؟ دوستت دارم

قّدِ تموم دنیا »

 

 

+ مریم هاشم پور

تصویرگر: سحر حقگو

آموزش زبان انگلیسی - O  o

O

آموزش الفبای فارسی با شعر - ق

 

ق مثل : قوری

 

 

قوری

ادامه نوشته

آشیانه

آشیانه

نگـاه کن به چـلچـله

ببین چگونه می پرد

بپرس از او، چه چیز را

به سوی لـانه می برد

 

 

 

 

نـگاه کن به لـانه اش

که مثل کوزه ی گِلیست

ببین که ذره ای کجی

به روی آشیانه نیست

 

 

 

 

بگو که یاد داده است

که آشـیانه ساخـته!

مگر مهندس است او؟

چگونه لـانه ساخته؟

برای اولین بار

برای اولین بار

 

گرفتم روزه امروز

بـرای اولــین بار

شدم باغ بهاری

دلم از غنچه سرشار

 

 

 

چه احساس قشنگی

نصیب من شد امروز

زلـالم مثل شبنــم

و تــازه مثل نو روز

 

 

 

سراپـا مهـربــانی

سراسر غرق نورم

دلم پیش خداوند

خودم از غصه دورم

 

 

 

 

+احمد خدا دوست

ماه خدا

ماه خدا

 

در هر اتاق خانه                  عطر دعا پیچیده  

مانند ِ ماه خدا               هرگز کسی ندیده  

 

 

 

 

در ماه آسمانی                   ما مهمان خداییم  

هر لحظه که با اوییم         از غصه ها جداییم  

 

 

 

 

کنار سفره جمع ایم            وقت سحر یا افطار  

چه لحظه های خوبی      پر می کشم من انگار

 

+قیصر سربازی

ماشین مورچه

ماشین مورچه

آب، بـابـا، نـان

مورچه ای آمد

از توی قنـدان

 

 

بر شانه اش داشت

یک قنــد شیـــریـن

آهســته می رفت

بـا بـــار سنــگیـــن

 

 

او را به لـانــــه

بــردم با دستم

ماشــین او شد

انگشت شستم

 

 

+مهری ماهوتی

دعای خوب

دعای خوب

صبح از عمو قدرت برای مادرم، پودر رخت شویی خریدم.

عمو قدرت پودر رخت شویی را به من داد. اما یادش رفت پول آن را از من بگیرد.

نشست روی صندلی و دوباره با دوستش حرف زد.

من گفتم : عمو قدرت یادت رفته پول را از من بگیری.

عمو قدرت با مهربانی لبخند زد و پول را از من گرفت و گفت : خدا تو را برای مادرت حفظ کند.

خدایا شکر که من یادم بود پول را به عمو قدرت بدهم.

خدایا شکر که عمو قدرت این دعای خیلی خوب را برایم کرد.

 

+ فریبرز لرستانی

پیرمرد مهربان و گنجشک ها

پیرمرد مهربان و گنجشک ها

 

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. پیرمرد مهربانی بود که همیشه  به پرنده ها غذا می داد. او هر روز تکه های نان و کمی برنج برای گنجشک ها می ریخت.

تا آن ها گرسنه نمانند. گنجشک ها پیرمرد را دوست داشتند و روی دست و شانه ی او  می نشستند.

یک روز وقتی پیرمرد بالای درخت رفت تا کمی غذا به جوجه گنجشک ها بدهد، دسته کلیدش لای شاخه های درخت گم شد.

پیرمرد هرچه سعی کرد نتوانست دسته کلیدش را پیدا کند.

گنجشک ها لابه لای شاخه ها می پریدند تا این که یکی از آن ها متوجه دسته کلید شد.

با جیک جیک کردن، بقیه دوستانش را خبر کرد.

پرنده ها آن قدر به دسته کلید نوک زدند تا دسته کلید به پایین افتاد.

پیرمرد فهمید که خوبی بی جواب نمی ماند.

 

+ سید حسین عظیمی نیا

شما کجایی؟

شما کجایی؟

 

همراه خاله جانم

تا خانه ات دویدم

اما در آن شلوغی

اصلـا تـو را ندیدم

 

 

گفتم امام هشتم

الـان شما کجایی

توی حیاط هستی

یا گــنبد طلـایی ؟

 

 

بـوی گــلـاب آمــــد

گلدسته هم اذان داد

هر کس به یک اشاره

جـای تو را نشان داد

 

 

+ مریم اسلامی

گُل قرمز

گل قرمز

امروز با سوزن

شد شست من سوراخ

دردم گرفت اما

اندازه ی یک آخ

 

 

یک خون کوچولو

قدِّ سر سوزن

زد یک گُل قرمز

بر روی شست من

 

 

سوزن که خون را دید

کج شد، کمی ترسید

مامانم آن گل را

با دستمالی چید

 

 

+ ناصر کشاورز

آموزش الفبای فارسی با شعر - ف

ف مثل : فیل

فیل

ادامه نوشته

آموزش زبان انگلیسی - N  n

N

بامزه بانمک

نانوایی

دیروز بعدازظهر                         رفتم به نانوایی

یک شهر بازی بود                    گفتم عجب جایی

نان ها سوارِ یک                       چرخ و فلک بودند

هم گرد و بامزه                         هم با نمک بودند

من هم دلم می خواست         همراهشان بودم

توی دلم گفتم                      ای کاش ، نان بودم

 

 + طیبه شادمانی

بهار

از این طرف صدا می آد

از اون طرف صدا می آد

تلق تولوق، تلق تولوق

صدا، صدای پا می آد

سرما از این طرف می ره

زور نداره، خسته شده

برف و یخش تموم شده

دست و پاهاش بسته شده

تلق تولوق، از اون طرف

بهار می آد یواش یواش

سبزه و باد و برگ و گل

دست می زنند با هم براش

 

+ مصطفی رحماندوست

بشنو از امام اول

بشنو از امام اوّل

 

نیکوکار باش تا به هدفت برسی

اگر کمک کنی، به تو کمک می کنند

وقتی چیزی می بخشی، خوش رو باش

بخشنده باش، ولی زیاده روی نکن

 

دهه فجر مبارکباد

دهه فجر مبارکباد

 

جشن بزرگ انقلاب مبارکباد

محمد امین (ص)

میلاد پیامبر اعظم صلی الله و علیه و آله مبارکباد

من محمدم فقط همین

تو محمدی ! محمد امین(ص)

با تو بوی خوب می دهد هوا

تو گلی، گل محمدی

من همیشه فکر می کنم

از بهشت آمدی

مثل بچه های کوچه ی شما

کاشکی که با تو دوست می شدم

می رساندمت به مسجد محل

با همین دوچرخه ی خودم

وای من چه ساده با تو حرف می زنم

هیچ کس که مهربان تر از تو نیست

کاشکی که مثل تو

من بگیرم از خدا همیشه بیست

 

 

+ مهری ماهوتی

درخت های زیبا

چند تا از این درخت های زیبا را

درست کن تا یه جنگل پر درخت داشته باشی

درخت های زیبا

 

لطفا به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته

آموزش نقاشی - لاکپشت

لاکپشت

ادامه نوشته

آموزش زبان انگلیسی - M  m

M

یک سوال سرخ

یک سوال سرخ

مردهای آن طرف

دست های سردشان از سنگ بود

آن سپاه سنگ دل

با صف آیینه ها در جنگ بود

 

            

مردهای این طرف

توی سینه آسمانی داشتند

خشمگین بودند و باز

خنده های مهربانی داشتند

 

            

ناگهان در این طرف

سینه ی یک آسمان پر نور شد

چشم شور دشمنان

لحظه ای از تابش آن کور شد

 

            

تیرها ! ای تیرها!

نرم و بازیگوش از من بگذرید

مثل باران، مثل آه

از گلو و سینه و تن بگذرید

 

            

ناگهان تیری وزید

خون گرمی در هوا فواره زد

یک سوال سرخ بود

آمد و خود را به قلبی پاره زد

 

            

ظهر بود و آسمان

طرحی از داغ و دریغ و درد بود

توی آن، خورشید نیز

مثل یک مُرده کبود و سرد بود

 

+محمد کاظم مزینانی