یک روز بچه قورباغه با مادرش دعوا کرد .

مامان قورباغه گفت : « قهر ، قهر ، قهر ! از جلوی چشمم دور شو ! »

بچه قورباغه از مادرش دور شد . خیلی دور شد . یک مرتبه ، یک پل پیدا کرد . پل را برداشت و به خانه برد . بچه  قورباغه می خواست با مادرش آشتی کند .

مادرش آن طرف پل بود خودش این طرف پل !

بچه قورباغه ، یواشکی مادرش را نگاه کرد . از این طرف پل بالا رفت . مادر هم از آن طرف پل بالا رفت . آن ها روی پل به هم رسیدند و با هم آشتی کردند .

مامان قورباغه گفت « من اسم این پل را می گذارم ، پل آشتی . »

بچه قورباغه خیلی خوشحال شد و گفت : « خودم پل آشتی را پیدا کردم . »

بعد هم پل آشتی را سر جایش برگرداند .

بچه  قورباغه دلش می خواست بچه قورباغه های دیگر هم از آن پل بالا بروند و با مادرشان آشتی کنند.

+ مجید راستی