زلزله

اولین بار که غول کوچولو را دیدم ، خیلی ترسیدم و بلند جیغ کشیدم ؛
اما وقتی فهمیدم مادر غول کوچولو او را تنها می گذارد و به خرید می رود ، با او دوست شدم . غول کوچولو مرا دوست دارد . من هم او را دوست دارم .
من دیگر از غول کوچولو نمی ترسم . وقتی تنها هستیم ، ما با هم بازی می کنیم . غول کوچولو بازی بلد نیست . من به او یاد می دهم .
من و غول کوچولو قایم باشک بازی می کنیم . غول کوچولو آنقدر بزرگ است که هر جا قایم شود ، دست و پایش دیده می شود . من هم زود او را پیدا می کنم و سُک سُک می کنم .
بعد ما با هم طناب بازی می کنیم ؛
اما وقتی غول کوچولو طناب می زند ، طاهره خانم تند از طبق پایین بالا می آید ، به در می کوبد و داد می زند : « پسرم ! زود باش بیا بیرون ، زلزله دارد می آید . »
منبع : ماهنامه سنجاقک ، عباس قدیر محسنی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 17:57 توسط خاله فرشته
|