تاتی تاتی ... عروسک کوکی آمد و آمد . آمد و آمد ، یکهو سُر خورد و افتاد زمین . پوست موز غش غش زیر پایش خندید .

عروسک کوکی داد زد : آی پام آخ دستم ! پوست موز گفت : چه نازک نارنجی!

عروسک کوکی پا شد که راه برود اما نشد . پوست موز گفت : مسخره بازی در نیار چیزی نشده ... اما عروسک کوکی گفت : اوخ شدم کوکم اوخ شده . پوست موز به کوک عروسک کوکی نگاه کرد . کوک کج شده بود یک وری و بی ریخت شده بود . پوست موز گفت : حالا چطوری راه میری ؟ عروسک کوکی گفت : هیچ طوری  دیگه نمیشه راه برم و آه کشید .

پوست موز گفت : این که خیلی بد می شه . و فکر کرد ، هی فکر کرد . بعد یک دفعه لوله شد و مثل دوربین این طرف آن طرف را نگاه کرد . این طرف یک ماشین بود . آن طرف یک چکش بود . پوست موز سوت کشید و آنها را خبر کرد . چکش پرید سوار ماشین شد و بیب بیب ، پیش عروسک کوکی آمد . بعد پرید پایین و تق تق کوک را به چپ و راست زد . آن را صاف صاف کرد . مثل اولش ، عروسک کوکی کوکش خوب شد و چکش را بوسید .

چکش پرید که سوار ماشین شود، اما پوست موز گفت : صبر کن نوبت من است و سوار ماشین شد و بیب بیب توی سطل آشغال رفت . ماشین برگشت و بیب بیب چکش را سر جایش برد .

تاتی تاتی ... عروسک کوکی آمد آمد. آمد و آمد تا پیش دختر کوچولو که خوابیده بود رسید . رویش را انداخت تا سرما نخورد . بعد بغلش خوابید .